تبليغاتX
تنهایی من و خودم

تنهایی من و خودم

غم هام

نمیدونم چرا حالم خوش نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:49  توسط سحر  | 

منتظر موندم به راهت تا همیشه---- چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه--- انتظارت تلخه مثل مردن دل--- مثل عشقی خواب و باطل-- مثل عشقی خواب و باطل-- وای اگه فردا بیاد باز تو نیایی--- وای می خوام داد بزنم از این جداییی-- وای دیگه مردم دیگه مردم چقدر تو بی وفایی--- مگه من با تو بد کردم خدایی--- مگه من با تو بد کردم خدایی--- هر چی می خوای بگی بگو --- اما نگو دوستت ندارم--- هر کار میخوای بکن--- بگو نمیری از کنارم---
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:38  توسط سحر  | 

تولدم هم گذشت ...فقط داداش بزرگم و زن داداشم واسم هدیه خریدن داداش دیگم و زنش و بابا مامانم بهم پول دادن خودم واسه خودم بخرم...اینم بود تولد من.---چند مدت دیگه نتایج هم میاد خدا کنه قبول بشم-- خیلی ضایع هست اگه قبول نشم...حوصلم هم سر رفته ولی کسی نیست با من بیاد بیرون --اصلا نمیدونم کجا هم برم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:39  توسط سحر  | 

اخ چقدر گشنمه

!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:22  توسط سحر  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط سحر  | 

امروز صبح

البته نزدیک ظهر بود

با داداشم و زن داداشم رفتیم بازار که یه چیزی واسه دختر خانمی که قرار بود نامزد اون داداش دیگم بشه بخریم

ولی همه ی طلافروشی ها بسته بود

ما هم گل و بعضی خرت و پرتای دیگه رو خریدیم

ولی گلش خیلی قشنگ شد

و من واقعا گله رو که دستم گرفتم با خودم گفتم وای

چه حالی میده یه نفر به ادم گل بده

اونم اینقدر قشنگ

خیلی واسم دلچسب بود

کاش همسر ایندم همیشه واسم گل بخره

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:13  توسط سحر  | 

بالاخره داداشم هم نامزد کرد

از این بابت خیلی خوشحال شدم

ولی نمیدونم چرا داداشم اینقدر هیجان زده هست

طفلک

---

من که خیلی حوصلم سر رفته دوس دارم برم مسافرت اون هم اردویی

امسال ان شا الله لیسانسمو گرفتم البته هنوز نمره یک درسمو نمیدونم

ولی خیلی حوصلم سر رفته

خیلی مسیر پیچ در پیچی دارم

اخر تابستون نتایج ارشد میاد

قبول میشم یا نمیشم!؟

اگه بشم باید انتقالی بگیرم برم همون شهر تدریس هم بکنم

اگه نشم باز هم باید از خانواده و شهر دور بشم و برم تدریس کنم و هر جایی که میرم هم باز دردسر های خودشو داره

تازه ارشد دانشگاه ازاد هم نتایجش مونده

اون هم یک گزینه ی دیگه هست

حالا از این ها بگذریم

اگه هیچی قبول نشدم باید سال دیگه شرکت کنم

خلاصه اینکه نمیدونم چرا زیاد بهم خوش نمیگذره خصوصا وقتی اینهمه گزینه رو تو ذهنم مرور می کنم

یه ذره خودمو با تابلو کشیدن سرگرم میکنم و هر از چندگاهی یه پرسه تو ایرکات میزنم

ولی واقعا ادم حوصلش سر میره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:31  توسط سحر  | 

غریب و بی کس و تنها کنار خانه بنشستم

مدینه گریه کن با من فاطمه رفته از دستم

غریبی مرا مردم همه با چشم خود دیدند

میان شعله ی آتش گلم را با لگد چیدند

صدای ناله ی او را ز پشت در شنیدم من

خدا داند که از زهرا خجالت می کشیدم من

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط سحر  | 

۲ ساعت و بیست دقیقه بعد از ازمون خونه بودم

البته راه دانشگا تا خونمون نزدیکه

ولی خوب تقصیر من چیه؟

اگه درسایی که برای دانشجوهای دانشگاههای دولتی ارائه میشه واسه ما هم ارائه میشد

شاید من هم ازمونم رو خوب میکردم

تا رسیدم خونه زنگ زدم به مامانم

تعجب کرد اینقدر زود از سر جلسه اومدم

خوب  چی کارررررررررر کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟////

بیشتر از چیزی که تو کلاس های کوفتیه مرکز به ما درس دادن باید میخوندم؟

مامانم انتظار داشته من تو عید مینشستم و درسهایی رو که دانشجوهای دیگه توی یک ترم استاد واسشون میاد من خودم میخوندم تا کنکورمو بتونم خوب بدم

خلاصه

توابع مختلط و تحقیق در عملیات صفر درصد

..

ای خدا

خودت یه کاری کن

فکر کنم سراسری رو از ازاد بهتر کرده بودم

حداقل اون فقط یه توابع مختلط رو هیچی نمیدونستم

ولی بازم معلوم نیس

ضایع تر اینکه همه خبر دارن من ازاد م شرکت کردم و خیال میکنن من حتما قبول میشم

باید یه ذره خودسازی کنم تا در برابر ضایع شدن پیش بقیه مقاوم بشم

هرچند هیچ وقت امیدمو از دست نمیدم

و همیشه وقتایی که خیلی دپرس بودم خدا به دادم رسیده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:28  توسط سحر  | 

سلام

الان نصف بار روی دوشم کم شده چون یه ازمون رو دادم

واسه همین سری پریدم پای کامپیوتر

البته هنوز ازمون بعد از ظهرم مونده

برام دعا کنین قبول شم

البته من از ازمون ارشد دانشگاه ازاد اطلاعی ندارم که با چه درصدایی قبول میشن

درس امار و کامپیوترش خیلی سخت بود البته سخت که نبود من اصلا درس کامپیوتری با این مضمون نگذروندم

همینطور درس تحقیق در عملیات که بعد از ظهر جز موارد ازمونه

از این لحاظا اعصاب ادم خورد میشه که این مرکز لعنتی درسایی که مفید و لازمه والسه ادمئ نمیگذاره و در عوض همش درسای عمومی و تکراری

دیگه هر چی بو.د ان شا الله امسال تموم میشه

................خلاصه

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط سحر  | 

 

خدایا نمیشه تو رو پنهون کرد

چون همیشه در قلبمی

حتی وقتی پر از اشوبه

پر از غرور و لجبازی

باز هم غرورم را میشکنی و با اشکی دوباره نوازشم میکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:15  توسط سحر  | 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی هنوز هوامو داریو  هنوز صدامو مشنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تمومه قصمون هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بذار خیال کنم هنوز تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوستت دارمو نگفتی

منم اون که دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی بذار خیال کنم بذار اگرچه بی خیالمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:27  توسط سحر  | 

امروز میخواستم برم چشم پزشکی اما نوبتش تا بیست و هشتم پر بود بالاخره باید یه فرقی بین فوق تخصص و بقیه باشه!

نمیدونم شماره چشام زیاد شده یا نه؟

قبلا عینک داشتم ولی فقط وقتی نوشته های تخته رو نمیدیدم یا دور بودم باید میزدم که اون رو هم نمیزدم چون معمولا یادم میرفت.

خلاصه چشم پزشکی که منتفی شد بیست و هشتم هم معلوم نیس خونه باشم که بتونم برم

نمیدونم چرا اینقدر زود بدنم داره خراب میشه....مو....چشم.....دندون....

اه

بعدشم رفتم بلیط خریدم

اصلا دلم نمیخواد برم

حوصله ندارم

حوصله ی درس و استادا و دانشجو ها رو ندارم

حس میکنم از همه چی بیزارم

دوس ندارم اینجا هم بمونم

اااااااه

کاش یه کلبه بود روی یه تپه هیچ ادمی و هیچ صدایی نمیومد جز صدای۰۰۰۰ باد...

ای خداااااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:6  توسط سحر  | 

به کجا چنین شتابان 

 گون از نسیم پرسید

دل من گرفته اینجا

   ز غبار این بیابان

 هوس سفر نداری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 7:32  توسط سحر  | 

امروز بالاخره خونه یه بنده خدایی زنگ زدیم تا دخترشونو واسه داداشم خواسگاری کنیم

البته هنوز باید فکراشونو بکنن تا ببینن بهمون اجازه میدن بریم خواسگاری یا نه

 فکر نمیکنم قبول کنن---

امیدوارم این افکار منفیه من روی این قضیه اثر نذاره

دلم میخواد داداشم خوشبخت بشه

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:31  توسط سحر  | 

نمیدونم کی میخوام ادب بشم که دیگه چت نکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 6:43  توسط سحر  | 

آهو خیلی خوشگل بود. یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته, همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی, تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:45  توسط سحر  | 

قحطي، قحطي عشق است قحطي دستي گرم است که دست من را بگيرد و بگويد:سلام.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:58  توسط سحر  | 

قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

میدونی که خیلی خسته ام

----

چقدر امشب قشنگه واسه گریه کردن و تنها با تو همه ی لحظه ها رو شمردن

با توبودن و دنیا را فراموش کردن

شاید نگاهت سردتر شده باشد شاید ارامتر و بزرگتر شده باشی

شاید ثانیه ها برای تو سخت نمیگذرند

حالا که امده ای از پیشم نرو

نمیدونم چرا باید همیشه در حسرت عشق باشم

چرا

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:46  توسط سحر  | 

عجب رسمیه رسم زمونه » خونه مون عیدا پر مهمونه می رن مهمونا از اونا فقط آشغالِ میوه به جا می مونه ! کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟ کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه ! جعبه خالی ِ شیرینی هنوز گوشه ی طاقچه پیش گلدونه عطرش پیچیده تا آشپزخونه شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه می رن مهمونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:56  توسط سحر  | 

حالم گرفته بود خوب شد

اما در کل این عید خیلی بهم نمیچسبه

نمیدونم شاید چون خواستگار دلخواهم نیست

شایدم به خاطر اینکه دلم از کینه پاک نیس

شایدم چون کمبود محبت دارم

شایدم چون زحمت زیاد کشیدم واسه خونه تکونی افسرده شدم

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:9  توسط سحر  | 

باز عید اومد و عید دیدنی

واسه اونایی مثل ما که هر چند ماهی یه بار ممکنه اقوامشونو ببینن خیلی عید شیرینه

تقریبا خونمونو تکوندیم اما هنوز یه جاهاییش نتکونده مونده

امیدوارم همه سال خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:44  توسط سحر  | 

سلام من برگشتم

ازمون رو هم دادم اما نه خیلی خوب

ولی بازم خدا رو شکر

هرچند هنوز در بلاتکلیفی و نگرانیم

نمیدونم مجاز میشم یانه

حتی اگه پیام نور هم قبول شم خیلی خوشحال میشم

حالا خدا کنه مجاز بشم تا بعد ببینم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:32  توسط سحر  | 

سلام دیروز صبح اومدم

این هفته رفته بودم مشهد و استادای جدیدمونو دیدم

نسبتا قابل تحمل بودن

بعضیاشون هم خیلی باحال بودن و ادم اصلا نمیفهمید کی کلاس تموم میشد

خصوصا استاد روانشناسیمون ..تازه وقتی بعضی علایم استرسو اضطرابو گف فهمیدم منشا بعضی دردام چی بوده

منم از امتحان فقط استرسشو دارم

و خلاصه اینکه برگشتم و حالا ما موندیم و یه هفته وقت و یه ازمون

به پیشنهاد داداشم و یکی از استادام این هفته رو باید فقط تستای سالهای قبل رو بزنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:17  توسط سحر  | 

ان شا ا... امشب میرم مشهد

نمیدونم فردا کلاس هست یا نه -ان شا ا.. که باشه--اما دوس دارم برم مشهد حرم اقلا شاید دل امام رضا به حالمون سوخت

دلم براش تنگ شده

 اگه خدا بخواد سه چار روز دیگه برمیگردم و هفته دیگه هم ازمون کارشناسی ارشد دارم ولی امادگی لازمو ندارم

با اینکه معمولا خونسرد دیده میشم خیلی با خودم درگیرمبا اینکه میبینم روز به روز به ازمون نزدیک تر میشم اما هیچ فرقی واسم نمیکنه و تلاشم زیاد نمیشه البته اصلا تلاشی نمیشه

اه

منم ادم به شو نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:12  توسط سحر  | 

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط سحر  | 

حالم گرفته هس

نمیدونم چرا پدر مادرا از اینکه بچشونو زن یا شوهر بدن هراس دارن

داداشم باز لج کرده که زن میخواد منم ازش دفا کردم و مامانم از من ناراحت شد

البته هنوز دانشجوی و فعلا امتحاناشو یکی یکی نمیخونه چون میگه حوصله نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:4  توسط سحر  | 

اگه ميدونستي دستاي سرد من چقدر به گرمي دستات نيازمنده اينقدر دست تو دماغت نميکردي
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:21  توسط سحر  | 

همسفر ای هم ستاره

سر رو شون هام بذار دوباره

 وقتی برفا اب بشن رودخونه سر رو شونه ی دریا میذاره

حالا که با هم یکی شدن دلامونو

حالا که جاده افتادن به پامونو

یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامونو

به گمونم که اثر داره دعامونو

همسفر ای هم ستاره

راه بیفتیم که خودش داره هوامونو

دل اون سوخته به حال گریه هامونو

خودش داره هوامونو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:59  توسط سحر  | 

سری به نوشته های قبلیم انداختم و خیلیاشو حذف کردم...خاطره هایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه نمیدونم سمشو چی میشه گذاشت..جوونی یا اشتباه یا تجربه

اما اگه می بود رمان خوبی میشد...

نمیدونم چرا اینقدر وقتمو هدر میدم فقط منتظر فرصتم که بپرم تو اینترنت

اخه ادم عاقل....چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

..............................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:16  توسط سحر  | 

Playlist1